تبليغاتX
taghala

امشب کمی تا قسمتی ابریست چشمش  

یک زن که فردار در مظان اتهام است

راز دل تنگش نمی دانند هر چند              

دلتنگی اش ورد زبان خاص و عام است

سقط جنین؟یا خودکشی؟ یا کوچ از این شهر؟

راه فرار از مخمصه یعنی کدام است؟

شاید نمی دانست مردی را که از خود

رنجانده بود این سان به فکر انتقام است

زین پس به جای واژه ی مجعول مردن

گویید این زن خاستار انهدام است ...  

سیگارها خاموش فتوا داده این زن

الیوم استعمال تنباکو حرام است ...

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 17:8 | لینک  | 

 

 

چشمم تر و زمین تر و تا پشت بام تر

از اشک من؟ از ابر بهار ؟از کدام تر ؟

نقل محافل است که با هر نگاه تو

قلبی اسیر گشته و چشمی مدام تر

این آرزو به گور تن من برد نازنین

تا با تنت برقصم و دنیا به کام تر

از هر کسی به هر نفسی عشق بو کنم 

شهد لبت بنوشم و از آن کلام تر

با زحمت زیاد نصیب دلم شدی

رفتی به راحتیﱢ هرآنچه تمام تر

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 11:46 | لینک  | 

 

 

     آیینه های ذهن ما شفاف بود اما چه سود؟

                    از باور آیینه ها هر دم صداقت را زدود

      با این دروغ شاخدار شرم و حیا را برده بود

                    من خود به چشم خویشتن دیدم که رأیم را ربود

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 15:9 | لینک  | 

 

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره..."

  سعید تازه دانشگاه را رها کرده بود .درست یادم نیست  پنج سالم بود یا شش سال. نمی دانم به مدرسه می رفتم یا نه. اما خوب یادم هست  اسماعیل . الف با موتور صد یاماها آبی رنگ در کوچه ی ما که آن زمان هنوز آسفالت نشده بود منتظر بود.مادرم مثل دفعه  های پیش جلوی سعید را گرفته بود و  نا امیدانه  تقلا میکرد منصرفش کند. می گفت "مادر تو را خدا به خاطر من نرو.این دفعه را بی خیال شو."

سعید ساک در دست با آن لباس قهوه ای رنگ که جنس و مدلش را به خوبی به یاد دارم رو به مادرم کرد و با لحنی شوخی-جدی  گفت "برو کنار وگرنه مشتی می زنمت که ..."

نمی دانم این چندمین بار بود اما هر چه بود آخرین بار بود.دیگر چیزی یادم نیست جز اینکه پدر و مادرم مدتی به اصفهان رفتندو سعید که با آن ها برگشت پای راستش را جایی جا گذاشته بود.

و اکنون که این سطور را می نویسم نزدیک به بیست سال از آن روز ها می گذرد.خیلی چیز ها عوض  شده اما عقده ای هنوز در من مانده و وا نشده.

سعید یک دژ فتح ناشدنی است.شخصیت کاملا درون  درون گرایی دارد که به هیچ عنوان نمی توان در او نفوذ کرد.  به محض این که بخواهی راجع به هر موضوعی سر صحبت را با او باز کنی- خواه سیاست یاشد خواه اقتصاد و خواه یک احوال پرسی ساده - در کوتاه ترین زمان ممکن و  با موجزترین کلمات جواب سر بالایی می دهد. گویی بابت کلماتی که از دهانش خارج می شود مالیات می دهد.

در طول این بیست سال نه من و نه هیچ کس دیگری  جرات نکرده  با او راجع به جبهه و جنگ حرف بزند. بیست سال است که مادرم می گوید " هیچ گاه  با او راجع به این مسایل حرف نزن خوشش نمی آید." حتی نمی دانم در کدام عملیات مجروح شده .حتی  نمی دانم همرزمانش چه کسانی بوده اند. هر چه با خود کلنجار می روم راز این سکوت تلخ را نمی فهمم.

 د   بی معرفت حرف بزن. من برادر تو ام.

 چند سال پیش ار حمید .خ  شنیدم که می گفت او سعید را بعد از مجروح شدنش به عقبه ی جبهه آورده است. از آن موقع بار ها و بار ها  از زیر سنگ هم شده بهانه ای جور کرده ام و به بنیاد شهید و امور ایثارگران رفته ام تا بلکه لابلای حرف هایش باز از سعید بگوید. اما دست از پا دراز تر برگشته ام.

 شاید هیچ وقت قرار نیست راز شخصیت شجاع درون گرا صبور و خویشتن دار او بر من فاش شود.

سالروز آزادی خرمشهر گرامی باد.

  

 

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 14:37 | لینک  | 

 

  

 دست خدا قلم زده در کار صورتت

کس را نبوده جرات انکار صورتت

انگار خواسته است توانا نشان دهد

خود را به صورتی به خریدار صورتت

انگار من... نه من که جهان را فریفته است

آن چشم های مست و بزهکار صورتت

شرمی نشست بر رخ ماهی که دیده بود

خود را هزار بار بدهکار صورتت

امشب مرا به دیدن مویت امید نیست

امشب که روسری شده زهوار صورتت

امشب خدا به حال خود افسوس می خورد

انگار عاجزست ز تکرار صورتت

خورشید هم در این شب زیبا بر آمده

از منتهای مشرق دیوار صورتت

در یا زده به کوه سرش را بیا ببین

او هم به گونه ای شده بیمار صورتت

می ایستی برابرت آیینه... می شود

ناگه تمام آینه سرشار صورتت

 

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 11:23 | لینک  | 

 

 

 

یک شاخه رز یک شعر یک لیوان چایی(۱)

بانوی مشکی چشم گیسو کهربایی

پیچیده عطر رازقی ها در اتاقت

شیرین تر از محصول کندو ها بزاقت

طوفان چشمت باز از جا می کند کوه

لنگر گرفته روی پلکت کشتی نوح

دیشب برایت قلب شب آن قدر لک زد

تا خواب در چشمان تاریکی کپک زد

حالا فقط یک ثانیه در این شب تار

من را نمی بوسی برای آخرین بار

ای کاش می شد بوسه ات را خوب کش داد

لب های من را با لبانت واکنش داد

آتش فشان در حلق من فعال می شد

سرخی نصیب گونه های کال می شد

از جای جای صورتم خون می تراوید

دستان تو از گونه هایم سیب می چید

افسوس مرد روز های سخت مرده

حتی خدا به درد هایش پی نبرده

اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است

دستان گرمت را نخواهم داد از دست

 .....

۱:مصرع اول از رضا عزیزی

 

 

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 19:46 | لینک  | 

گفتی که زرد باش و نکن وانمود سبز

باید بسنده کرد به تنها سرود سبز

حتی به یاد برگ نبودی ؛ چه سخت بود

پاییز؛ وقت مرِگ درختان؛ نبود سبز

اما نه؛ زرد راه به جایی نبرده بود

بازی ادامه داشت؛ کماکان به سود سبز

اسفند ماه بود که ناگه بهار زد

صد ها جوانه پیش دو چشم حسود سبز

انگار زنده کرد هر آنجه که مرده بود

یکبارگی به دامن صحرا ورود سبز

حالا درخت گوش به دریا سپرده است

تصویری از تلاوت آبی ؛شنود سبز

وقتی که کوه چادر سبزی به تن کند

برپاست تا کران افق ها عمود سبز

در چار فصل سال برایم غزل بخوان

با من بمان؛ تو ای که وجودت وجود سبز

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 12:31 | لینک  | 

 

حمید منشی

عصر جمعه زمان خوبی برای اعتراف است.

 

نخستین بار در سالن شهید زرگری دیدمش.شهر دار سابق که به عنوان نماینده ی جدید مردم در شورای اسلامی انتخاب شده بود در جلسه ای به سوالات دانش آموزان و دانشجویان پاسخ گفت.بعد از پایان جلسه دیدم جوانی لاغر اندام سر صحبت را با "یوسف محبی"باز کرده است.نزدیک تر شدم تا در جریان دیالوگ آن ها قرار بگیرم.

جوان پرسید:"به نظر من دیدگاه تقلیل گرایانه(اگر درست شنیده باشم.) از اقتصاد غلط است هم چنان که دیدگاه تقلیل گرایانه از سیاست غلط است.نظر شما چیست؟"

"یوسف محبی"بعد از کلی من من کردن گفت:"من دو بار شهردار نمونه ی استان شده ام."

پرسید:" استراتژی شما به عنوان نماینده ی مردم لار در مجلس شورای اسلامی در چالش های داخلی و بین المللی پیش روی جمهوری اسلامی چیست؟"

یوسف محبی هر چه تقلا کرد نتوانست مفهوم سوال را در ذهن خود حلاجی کند چه رسد به اینکه پاسخ مقتضی را بدهد.اندکی سکوت حکمفرما شد و سپس یکی از همراهان "یوسف محبی" به دادش رسید و گفت:"ما سعی می کنیم در مسایل حاشیه ای نظیر موضوع "شیرین کاظمی" دخالت نکنیم"(حالا خدا می داند منظورش "شیرین عبادی" بود یا "زهرا کاظمی")

پرسیدم: "نام این جوان کیست؟" گفتند:"حمید منشی".پیش خود گفتم :"چه معنی می دهد که یک نفر چهار تا کلمه ی قلنبه سلنبه از جایی کش برود و با آن ها کلاس بگذارد؟"

بار دوم در سالن دانشکده ی پرستاری زیارتش کردم.همایش "لارستان حقیقت خاموش" و دیدم همین "منشی" مجری برنامه است.کلی سر اطرافیانم غر زدم که چه معنی می دهد در همایشی که بچه های سمپاد متولی آنند یک غیر سمپادی مجری شود.(البته آن روز ها یک مقدار کله ام باد داشت).اما الحق والانصاف اجرای خوبی داشت.

دفعه ی بعد مربوط به زمانی شود که شنیدم "انجمن شعر آفتاب" در محل کتابخانه ی عمومی برگزار می شود.شنیده بودم که این آقا در آنجا به نقد شعر می پردازد.پیش خود گفتم که هر جور شده باید پوز این شخص را بزنم.

 برای اولین بار در جلسات هفتگی انجمن حضور یافتم.منتظر بودم که این آقا بهانه ای به دستم بدهد تا من هم دانسته های شعری و ادبی ام را به رخ او بکشم و به قول معروف ضایعش کنم.(آن موقع فکر می کردم در شعر و شاعری عددی هستم).اما "حمید منشی" آن قدر مودبانه با من حرف زد که کسی نمی فهمید وهم برش می داشت که  این آقا دارد با رییس جمهور آمریکا حرف می زند.آن قدر مودبانه حرف زد که مجذوب این انجمن و اعضای آن شدم و اغراق نیست اگر بگویم در این سال های دور از خانه برای تنها چیزی که دلم تنگ می شود همین" انجمن شعر آفتاب" است.

حمید منشی را بگویید صاحب این قلم بابت رفتاری که ـ در اولین جلسه ی حضورش در انجمن ـ قصد انجام آن را داشت و البته متانت خود او مانع انجام آن شد پیش خود شر منده است.

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 17:37 | لینک  | 

چرا پرنده نمی پرد؟/

در عمیق ترین لایه های تمدنی ،بغض فرعونی حالاست که بترکد/

حالاست پیکری ،مرجان به مرجان،در خون گرم زمین سرخ بشود/

و تازی زبان ها چه خوش باورانه منتظرند از دل آتشفشان مذاب، ماهی بگیرند/

چرا پرنده نمی پرد؟/

پنج اصل لایتغیر در سر انگشتان ساکنان جزیره سبز شده است و معاد در انحنای شصت هر کدام به زنده بودنشان دشنام می دهد/

چرا پرنده نمی پرد؟/

ساکنان جزیره آن سان کودک مانده اند که قدشان به نیمه ی خالی لیوان نمی رسد / در مارپیچ عروج هزینه ی آفرینش ماکیان را از بلند پروازی های فرو خفته شان به جیب زدند،

و کندوی شیرین شهد اکنون در قرق تازی زبان هاست.

چرا پرنده نمی پرد؟

پرنده که حس ششمش هر ستون پنجمی را دریپل می کرد ،حالا خشکش زده در نقطه ای که نو گلش روییده/

و تازی زبان ها چه خوش باورانه منتظرند ،در آن نقطه، ضعف کند و همراه نو گلش در خون گرم زمین سرخ بشود /

چه خوش باورانه منتظرند  این آلیاژ گل بلبلی، میلیون ها سال بعد در هیات طلایی سیاه، دور شصت سیاه ترشان حلقه بزند/

و این گونه است که فرعونی جدید به دنیا می آید./

مگذارید قسم بخورم

الف ... گاف... پ... ژ(1)

و مگذارید قسم بخورم.(2)

پرنده نابود نشدنی است(3)

به راستی پرنده نابود نشدنی است(4)

هم اوست شنوا و دانا(5)

آیا نمی نگرید چگونه در دل آتش فشان مذاب براش روزی مقدر نمودیم؟(6)

و بال هایش  را وسیله ی رهایی شما  قرار دادیم، آنگاه که هیچ یک امیدی نداشتید(7)

و کندوی شیرین شهد را به شما باز گرداندیم.(8)

و در همه ی اینها نشانه هاست ای قوم آریایی.(9 )

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 13:9 | لینک  | 

ماه! ماه! نور تو  نور ستاره ها شیرجه زده توی چشم هاش دلداده ی مفلوک/

صراط مستقیم از خط قرص های دیازپام گذشته است شب از نیمه /و توهمی که از فنر بسترش نشت می کند به غشا سلول های خاکستریش/ دلداده ی مفلوک/

زبان گشوده که :

دست خدا قلم زده در کار صورتت

کس را نبوده جرات انکار صورتت

انگار خواسته است توانا نشان دهد

خود را به صورتی به خریدار صورتت

انگار من... نه من که جهان را فریفته است

آن چشم های مست و بزهکار صورتت

شرمی نشست بر رخ ماهی که دیده بود

خود را هزار بار بدهکار صورتت

امشب مرا به دیدن مویت امید نیست

امشب که روسری شده زهوار صورتت

امشب خدا به حال خود افسوس می خورد

انگار عاجزست ز تکرار صورتت

خورشید هم در این شب زیبا بر آمده

از منتهای مشرق دیوار صورتت

در یا زده به کوه سرش را بیا ببین

او هم به گونه ای شده بیمار صورتت

می ایستی برابرت آیینه... می شود

ناگه تمام آینه سرشار صورتت

نه ماه! ماه!/

دروغ بود دروغ /جزر و مد تو بود دریا سرش به کوه کوفت/

راه شیرابه ای که به قصر شیرین دهنان زمینی نمی رود/

دلربایی که تو نمی شود/

بگذار زمین کفش هاش پنچر بمانند/ ریل های شیرابه ای چپش کنند قعر سیاه چاله ای تا هیچ پرنده ای

 قربانی یقین ابراهیمی هیچ کس نشود/

بگذار دلداده ی مفلوک لب هاش در آرزوی پرواز منقار بمانند/خورشید را بگو در خون رگ هاش سرخش

کند/برشته دفن در شهاب سنگ یا ستاره ای دنباله دار /ماه!

 

 

نوشته شده توسط تقلا در ساعت 2:9 | لینک  |